__000000___00000
_0000000000000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0

از واژه های بی رمق مرد جان گرفت
خودکار بیک بی هنر گوشه ی اتاق
.
.
.
و شاعرانگی من از این به بعد بود..


__000000___00000
_0000000000000000
_0000000000000000
__00000000000000
____00000000000
_______00000
_________0

مجموعه شعر «سعید ظهیری»
   

تقدیم به مجموعه ی "کافه گل"
Fri 24 Jan 2020 ساعت 11 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

صفحه اینستاگرامی دوست خوش ذوق ما رو با آدرس زیر سرچ کنید:

cafegooll

"فروش انواع گل، گلدان و نهال"

ارسال رایگان خریدهای عمده به سراسر ایران


Mon 16 May 2016 ساعت 9 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
ای خطرناک ترین بُرهه ی تاریخی من!


نُسَخ نادره ی خط لب میخی من...


دست بردار از این سلسله ی نادر شاه!


به زمینم نزن ای دختر مریخی من...

 

 

گاه چون وصله ی ناجورِ دلت کوکم کن


به توانایی تقدیرِ تو مشکوکم کن


ببرم کنج خرابات خودت مهمانی...


ذره ی گم شده ی عالم متروکم کن!...

 

 

بر مدار تو چرا کل جهان می چرخد؟


کوه در کوه سهند و سبلان می چرخد!؟


پیچک ذهن من از دلهره آویزان است


خبر عاشقی ات ورد زبان می چرخد...؟

 

 

تا بریزند به پایت پر ققنوسم را


از سمرقند تو تا تازگی روسم را


و به تاراج رود مانده ی تاتار و مغول


هر کسی داغ بریزد دل مأیوسم را

 

 

...تو خطرناک ترین بُرهه ی تاریخی من


تو زمینی شده ی دختر مریخی من


تو که از ترجمه ی چند زبان آگاهی!


عشق را ترجمه کن! از نُسَخ میخی من...

 


Wed 4 May 2016 ساعت 5 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
 

سرم سوت می کشد این روزها...

 

 از تمام رسانه هایی که خبرهای خون و خمپاره را تیتر می کنند.

 

 و گلویم درد می کند...

 

 از تمام بغض هایی که در گلوی کودکانه ات انباشته ای..

 

یازده ساله ی مقدس!

 

 چشمهایت را باز کن...

 

مریم!

 

و به حال ما که زنده مانده ایم

 

گریه کن...

 

 

تا عهد خود بستیم...پا در رکاب تو!

ما کودکان هستیم، تعبیر خواب تو...

 

برخیز و غوغا کن... ای دختر طوفان!

این شهر خالی نیست_ از عطر ناب تو..

 

خون تو تا خورشید قد می کشد چون گل..

و باز خواهد شد، روزی کتاب تو!

 

و اتفاقی از... عهد تو می ماند

که ثبت خواهد شد، در انقلاب تو!

 

تو... کودکی تنها/ در ازدحام هیچ!

من کودکی هیچم، پشت نقاب تو

 

روزی به دست خود، بر باد خواهم داد

آن دست دژخیمی! که در جواب تو

 

یک ماشه را چُکاند_ و بمبها بارید

... بارید و غم پاشید! بر آفتاب تو...

 

تقدیم به :

شهید مريم عطية محمد العرجا (11 ساله) و کودکان همسنگرش "در مظلومیت این روزهای غزه"

 


Fri 14 Feb 2014 ساعت 2 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
دلم بی قرار و گلاویز ِ هیچ

به جا مانده از قعر پاییز ِ هیچ


نمی فهمم این راز سر بسته را

شدم شکل یک جام لبریز ِ هیچ


پر از هیچ و پوچم، پر از گیج و گول

پر از زخمهای نمک ریز ِ هیچ


به چشم تو وقتی گره می خورم

فقط مات و مبهوتم و هیز ِ هیچ


نه شیخم نه شاهد، ولی شاعرم

ترک خورده ی گردن آویز ِ هیچ...




Sun 2 Feb 2014 ساعت 12 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

نمیدونم یه دفعه ای پیر شدم، جوون شدم، چی شدم که یه جور

دیگه فکر میکنم،یه جور دیگه میخندم، یه جور دیگه حرف می زنم...

فقط میدونم حس خوبیه!

ممنونتم خدا...



پ.ن:

ولی خودمونیما؛ خداییش شما هم مث من به این نتیجه رسیدید

که وقتی یه حس خوب پیدا می کنی کل اتفاقای بد دنیا قطار میشن

تو زندگیت تا اون حس رو ازت بگیرن؟؟!!!!


Wed 27 Nov 2013 ساعت 11 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

باران نام دیگر حسین(ع) است، نام دیگر رضا(ع)

                                                           "Dr.sangari"



آمدم چرخ زدم با هیجانی مبهم

دلم افتاد زمین با ضربانی مبهم



مثل یک لال که تازه است زبان وا کرده

حَ حَ حَ حرف زدم، من به زبانی مبهم...



اولین حادثه ی روی لبم نام حسین(ع)

بعد از این هرچه بگویی و بخوانی مبهم!

 

کیستم در حرم عشق، عزا پوشیده؟!

ذره ام؛ ذره ی بی نام و نشانی مبهم


تا رضا(ع) درک بلا را بدهد می آیم..

حجم یک گمشده ام در چمدانی مبهم..

 

گیج خوردم وسط ولوله ی یک هیأت

مثل داغی که بریزند به جانی مبهم!

 

تازه فهمیده ام آن دانه ی زنجیرم که

روی ایوان تو چرخاند جوانی مبهم...

 

اشک چون دانه ی باران به تماشا آمد

مانده بر صفحه ی تاریخ، جهانی مبهم.....




بدون عشق کمی "اتفاق" مشکوک است...
Wed 16 Oct 2013 ساعت 9 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

زمین به وسعت یک شیء داغ مشکوک است


خبر رسیده که حتی کلاغ مشکوک است



صدای خندهء ما و صدای زوزهء گرگ


عجیب نیست ولی واق و واق مشکوک است!



مدار گردشمان در طواف چشم شما


نشسته است؛ و چشم و چراغ مشکوک است



سکانس محشر این شعر را عوض کردم:


بدون عشق کمی "اتفاق" مشکوک است


[]


   []


      []


           به اینکه زل بزنم آبی نگاه تو را


دوباره پنجره های اتاق مشکوک است



... زمین ِ خستهء ما از مدار افتادَست


بدون شک خبر شیء داغ مشکوک است.




دانلودش کنید با صدای خودم:

http://majiddownload.com/up1/12478/1434384937.mp3




بدون هیچ دلیل منطقی!
Fri 4 Oct 2013 ساعت 12 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
آپلود عکس رایگان و دائمی

دلم باز از این زخم ِ کاری گذشت...
Fri 30 Aug 2013 ساعت 2 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

شب از ساعت بی قراری گذشت


دقیقا از آن لحظه... آری گذشت!



از آن لحظه هایی که روی لبت


ترک های تلخ ِ نداری گذشت...



دل وصله دار تو را کهنه دید


ندید عاشق و  کهنه کاری... گذشت!



به ابر نگاه تو طوفان نشست


و باران ِ تند بهاری گذشت!!



دلت در شب ِ نیمه جانش شکست


دلم باز از این زخم ِ کاری گذشت...





جسدِِ متحرک
Sat 24 Aug 2013 ساعت 9 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

فکر میکردم سعید ظهیری توی جسم خودش دفن میشه

و هیچ کسی بر این جسدِِ متحرک نماز نمیخونه...

.

.

اما دنیا پیچیده تر از این همه آسونیه/..


شاید بشه گفت: ترانه!!
Sat 17 Aug 2013 ساعت 12 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

آقا بیخیال!

گوشیتو بردار  دال  بده..

                           


توی تاریکی قلبت، یه دریچه وا نکردی

خودتو گرفتی ازمن، امروز و فردا نکردی

 

فردای دنیای من بود، دیوونه بازی های تو

میدونم به شوخی گفتی: تو دل من جا نکردی!

 

من مث یه موش کورم، توی تاریکی گرفتار

گوشه ی قلب تو بودم، تو منو پیدا نکردی؟؟

 

پاشو عاشقت نشستم، تا بمونی منم هستم

باز نگو نمیشه/ سخته/ مگه تو دعا نکردی:

 

حالا که أَمَّن يُجِيبی، واسه ی زخمای کاری

خدا جون اگه نباشه، دردمو دوا نکردی..

 

این روزا بدجوی سرده، خورشید چشماتو میخوام

میدونم دلت گرفته، چون منو رها نکردی...

 

این ترانه ناتمومه، اگه دستاتو نگیرم/..

اگه خوندی و دوباره، اسممو صدا نکردی!


ما کی بودیم؟
Sat 3 Aug 2013 ساعت 5 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
ما از سرشت خویش، اسطوره بوده ایم

قرآن اگر علی(ع)، ما سوره بوده ایم...



19 آذر
Wed 24 Jul 2013 ساعت 11 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
مثل وزغ جا ماندم از مرداب

در شوره زار بی شعوری هام


در تیر یا مرداد خواهم مُرد

من با هجوم  ِ از تو دوری هام...

 

[]         


درگیر گرمای تو ام:

                         مُرداد!

این روزهای بی قراری هام


از دست تو دارند می میرند

بیچاره ها کلّ قناری هام...


[]


تقویم من در گوشه ی دیوار

لبریز یک دنیای بی فصل است


پاییز  ِ آویزان به یک سنجاق

در بی سرانجامی یک نسل است


چون آذرش خط خورده_یعنی مَرد!

این یرجعُ کلٌ_الی اَصل است


این آخرین پیغام  ِ بی پروا

از عشق_از گرمای این فصل است.




داستانوک!!!!!
Sun 14 Jul 2013 ساعت 12 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
"قیمت آزادی"


کفشش را لنگه به لنگه پوشید و بندهایش را گره سوسکی زد و رفت...

آن روز دیرتر از همیشه به مدرسه رسید اما هیچ کس او را تنبیه نکرد.

"پسرک" با تمام بغضی که از نبودن مادرش در گلو داشت،برای اولین بار آزادی واقعی را تجربه کرد!!


که چی بشه؟!
Thu 20 Jun 2013 ساعت 2 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

تا ابد که سرباز نمیمونم_
Sat 15 Jun 2013 ساعت 8 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

بدون مناسبت با این روزهای تلخِ سر........بازی!!!


اول غم روزگارمان را خوردند!
برچسب ستاره دارمان را خوردند!
وقتی به مزاجشان کمی عادت کرد
حتی ژتون ناهارمان را خوردند!!



انتهای یک آدم...
Sat 25 May 2013 ساعت 2 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

شاید تو هم مثل منی/یعنی نمیدونی چند بار دیگه باید آرزوی مرگ کنی تا بمیری!

(ولی بین خودمون باشه: من خیلی از مردن میترسم)..


          با اینکه از مبانی مردن فراریم

با من بمیر عالَم دل بی قراریم!!

    .

         .

              .       

                    .

.

      .

             .

                    .

         جز سایه ی درخت خیالی که کاشتم

من انتظار دیگری از خود نداشتم.



از من بگیر قول هزاران هزارها...
Sat 11 May 2013 ساعت 12 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

 حق با دروغ بود، دروغی که بارها

افتاده پشت پرده ی این افتخارها

 

از افتخار تازه ی این بیت ها بریز

شلاقِ شرم را بر این روزگارها

 

هر روز، روز فاجعه هایی فجیع تر

آفت گرفته عالمِ قول و قرارها

 

آتش کشیده در عطشِ اشتیاقمان

خورشید خسته از خزیدنِ روی مدارها

 

از من بگیر باده ی شوم شراب را

بشکن، بپاش در هیجانی که بارها

 

مانند موریانه در تنه ی تاک میتند

نجارِ ناشی از بریدنِ باغِ انارها

 

بُگذار تا تمام تنم را عوض کند

طوفانِ سرکشیده ی سرو و چنارها

 

اعماقِ گنگ زندگیم را بهم بزن

با من برقص با همه ی قیر و قارها

 

هرچند طعمِ بوسه ندارد هوای شهر

از من بگیر قول هزاران هزارها...


بابلسر92/7/19 ساعت 03:00
Tue 7 May 2013 ساعت 11 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
آپلود عکس رایگان و دائمی

Sun 7 Apr 2013 ساعت 3 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

درد و دل های عاشقانه خدا

سوگند به روز وقتی نور می گیرد و به شب وقتی آرام می گیرد که من نه تو را رها کرد ه ام و نه با تو دشمنی کرده ام. (ضحی 1-2)

افسوس که هر کس را به تو فرستادم تا به تو بگویم دوستت دارم و راهی پیش پایت بگذارم او را که مرا به سخره گرفتی. (یس 30)

و هیچ پیامی از پیام هایم به تو مرسید مگر از آن روی گردانیدی.(انعام 4)

و با خشم رفتی و فکر کردی هرگز بر تو قدرتی نداشته ام (انبیا 87)

و مرا به مبارزه طلبیدی و چنان توهم زده شدی که گمان بردی خودت بر همه چیز قدرت داری. (یونس 24)

و این در حالی بود که حتی مگسی را نمی توانستی و نمی توانی بیافرینی و اگر مگسی از تو چیزی بگیرد نمی توانی از او پس بگیری (حج 73)

پس چون مشکلات از بالا و پایین آمدند و چشمهایت از وحشت فرورفتند، و قلبت آمد توی گلویت و تمام وجودت لرزید چه لرزشی، گفتم کمک هایم در راه است و چشم دوختم ببینم که باورم میکنی اما به من گمان بردی چه گمان هایی .( احزاب 10)

تا زمین با آن فراخی بر تو تنگ آمد پس حتی از خودت هم به تنگ آمدی و یقین کردی که هیچ پناهی جز من نداری، پس من به سوی تو بازگشتم تا تو نیز به سوی من بازگردی ، که من مهربان ترینم در بازگشتن. (توبه 118)

وقتی در تاریکی ها مرا بزاری خواندی که اگر تو را برهانم با من می مانی، تو را از اندوه رهانیدم اما باز مرا با دیگری در عشقت شریک کردی. (انعام 63-64)

این عادت دیرینه ات بوده است، هرگاه که خوشحالت کردم از من روی گردانیدی و رویت را آن طرفی کردی و هروقت سختی به تو رسید از من ناامید شده ای. (اسرا 83)

آیا من برنداشتم از دوشت باری که می شکست پشتت؟ (سوره شرح 2-3)

غیر از من خدایی که برایت خدایی کرده است ؟ (اعراف 59)

پس کجا می روی؟ (تکویر 26)

پس از این سخن دیگر به کدام سخن می خواهی ایمان بیاوری؟ (مرسلات 50)

چه چیز جز بخشندگی ام باعث شد تا مرا که می بینی خودت را بگیری؟(انفطار 6)

مرا به یاد می آوری ؟ من همانم که بادها را می فرستم تا ابرها را در آسمان پهن کنند و ابرها را پاره پاره به هم فشرده می کنم تا قطره ای باران از خلال آن ها بیرون آید و به خواست من به تو اصابت کند تا تو فقط لبخند بزنی، و این در حالی بود که پیش از فرو افتادن آن قطره باران، ناامیدی تو را پوشانده بود (روم 48)

من همانم که می دانم در روز روحت چه جراحت هایی برمی دارد و در شب روحت را در خواب به تمامی بازمی ستانم تا به آن آرامش دهم و روز بعد دوباره آن را به زندگی برمی انگیزانم و تا مرگت که به سویم بازگردی به این کار ادامه می دهم. (انعام 60)

من همانم که وقتی می ترسی به تو امنیت می دهم (قریش 3)

برگرد، مطمئن برگرد، تا یک بار دیگه با هم باشیم (فجر 28-29)

تا یک بار دیگه دوست داشتن همدیگر را تجربه کنیم. (مائده 54)



آرش خفته ی قلبم
Fri 25 Jan 2013 ساعت 10 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

تیر را توی چلّهء رگبار...

و کشیده زه تفنگش را

گُر گرفته درون روحش،مرد!

آتشی از خیال ننگش را

 

ترس دارد که در دلش شاید

در حصار دل کسی باشد

ترس دارد به ماشه ها بچکد

مرد، مردِ مقدسی باشد_

 

بوی باروت از غزل بارید

بر سر واژه های جنگی که

شاعرش اعتراف خواهد کرد

وقتِ افتادن پلنگی که:

 

تا به بالای قله ها می رفت

آسمان سمت او کمین می کرد

ماه را یک نگاه مغرورش

عاشق شهرت زمین می کرد...

 

اتفاقی شروع شد در شعر

که همیشه عجیب و مشکوک است

مرد در اوج داستان خودش

مثل یک بمب ساعتی کوک است

 

فکر می کردم آدمی هرگز

انتقام از خودش نمی گیرد

واژه ها دانه دانه می افتند

مرد مانند شعر می میرد!

 

بعدها توی دفتر تاریخ

خواندمش از جنون مردی که

سالها آرش کمان گیر و_

خُفته اما درونِ مردی که...


Sat 5 Jan 2013 ساعت 12 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
چقدر مثل همیشه چقدر تکراری

چقدر فاجعه های نبودنت جاری

.........

     ........

          .............

                    ..........

               ........

          .....

       .......

........

     .........

        ...........

                .......

فرو بریز خدایا به زخمهای تنم

هرآنچه زهر به دندان مارها داری.


Fri 21 Dec 2012 ساعت 10 AM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
زمیــن از آمــدن بــرف تــازه،خشنــود است

                              مــن از شلــوغــی بسیــار رد پــا،بیــزار

                                                                        (فاضل نظری)



حتی نگاه شیکمان را مه گرفته

خودکارهای بیکمان را مه گرفته


تاریکی دنیای خود را شرط بستیم

اما دل تاریکمان را مه گرفته


از عشق تا آزادگی گفتیم وقتی

سرو کمرباریکمان را مه گرفته


حتی برای دود ماشین شعر خواندیم

ما سرخی ماتیکمان را مه گرفته


چون احتمال هیچ حرف تازه ای نیست

گفتم بله! بلژیکمان را مه گرفته


این روزها در گیر و دار آفرینش

حتی صدای جیکمان را مه گرفته


شک کرده ام به ساعت کوکی قلبم

وقتی که تاک و تیکمان را مه گرفته


دیگر صدای هیچ نبضی در سرم نیست

شاید رگ تحریکمان را مه گرفته


شاید نفس امید برگشتن ندارد

یعنی که جیک و پیکمان را مه گرفته


با مه شکن به اول این شعر برگرد

بشکن ببین تکنیکمان را مه گرفته؟!


حتی نگاه شیکمان را مه گرفته؟؟

خودکارهای بیکمان را مه گرفته؟؟


یا آسمان آلودهء هیچ اتهامی...

اما دل تاریکمان را مه گرفته!!



Tue 16 Oct 2012 ساعت 10 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
دلم برای دوباره دوست داشتنت تنگ شده..


حس میکنم در گوشه هایی از خیالت

سردرگمی های دلم را دوست داری

مشتاق آتشهای گرم عشق... اما

خون سردی بی حاصلم را دوست داری


این روزها با بغض های خیس انگار

با آدمی که در کنارم نیست قهرم

با آدمی که تا ابد شاید...

هرگز نمی فهمم خدایا کیست؟ قهرم


دیوانگی محض را ای کاش

باور کنید از باور پوچم

من بی خیالم_بی خیال اما

آشفته ای جا مانده از کوچم


دنیا نمی خواهد بفهمد بودنم را

دنیا نمی خواهد که درگیر تو باشم

انگار این ها اتفاق بیخودی نیست

انگار می خواهم که تقدیر تو باشم


حس میکنم در گوشه هایی از خیالم

سردرگمی های دلت را دوست دارم

مشتاق آتشهای گرم عشق... اما

خون سردی بی حاصلت را دوست دارم..


خودمم نمیدونم چرا این شعر رو با تموم مشکلای وزنی که داره بازم نمیتونم از رو وبم برش دارم/حوصله تغییر دادنشم ندارم_ اصلا دلم میخواد این بد وزنی ها باشه....



Thu 13 Sep 2012 ساعت 4 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

/دلم شور دست پخت شیرینت را داشت

وقتی دلت جای دیگری شور میزد/

حالم از همه ی خوردنی ها بهم میخورد

اما بدون ِ اینکه بفهمی

به زخمهای دلم نمک پا پا پا . . پاشیدی

تا خودت را شیرین تر  کنی؛

گرفتار غربتی شده ام 

                   بی تو.....

                       بی تو.......

                            بی تو............لعنتی!

که روزی هزار بار خودم را لعنت میکنم...

لعنت به تمام دکمه هایی که_دوستت دارم _ را تایپ میکنند

لعنت به تمام جمله هایی که_دو دو دو...دا دا دا...


در تنم یک عنکبوت خسته میتابد

آخرین ژژژولیدگی مویرگها را


استخوانم تا هزاران سال

سیر کرده صٍنف سگها را


پرنمیگیرد عقابی از خیال من

پا نمیگردد پلنگی در پناه من


لالالاشه ای متروکه از مرگم..

گرُ نمیگیرد نگاهی در نگاه من


اصلا همین...

            دو دو دو.. ستت دارم های لعنتی

شعله های شک را

به پریشانی این روزهای من پاشید

و تمام باورهایم را

                        زیر پا گذاشت...




Thu 30 Aug 2012 ساعت 11 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
با سلام و آرزوی عشق

این چندتا شعر رو برا یه جشنواره فرستادم اما به گمونم مثل قدیما قرار بوده شعرای ما رو با پیک و کاروان برسونن ت ت ت ت ت تهران(ع) و از شانس ما اسب آقای پست چی جوش آورده و مجبور شدن بیشتر راهو پیاده برن و دقیقا بعد از جشنواره از خواب بیدارشن و ببینن با آهنای سم اسبشون دستگاه فکس و مودم ADSL ساختن ولی هنوزم برگه شعر سعید ظهیری بدون اینکه ارسال بشه کف اتاقشون افتاده!

(البته من همه اینا رو حدس زدم_شایدم شعرمو فرستاده باشن جشنواره_شایدم اسبه خورده باشدش)

به هر حال دوست دارم شما هم یه نقد و انتقاد ازش داشته باشید(درضمن حدس زدن موضوع جشنواره هم با خودتونه)

یا حق..



 1) رباعیات به هم پیوسته:

بر باغ امید لاله چیدن می داد

بر کوه جسارت پریدن می داد

سرتاسر شهر را شقایق می کرد

دستان نو بوی آفریدن می داد

 

تا مرحم درد و التهابی باشد

کوبنده و گیرا و حسابی باشد

هر شعر که از دست تو جاری می شد

می خواست سرود انقلابی باشد

 

هرچند مسیح مرده را جان می داد

موسی به یهود درس ایمان می داد

احکام رسالت تو جاویدترند

چون شوق پریدن به شهیدان می داد

 

تاریخ چقدر سرفرازت باشد

آئینه ی پرده دار رازت باشد

بگذار بدانند که ایران خاکش

می خواست که مهر جانمازت باشد

 

این آتش و عشق تا ابد می ماند

مبهوت تو تاریخ و عدد می ماند

در ذهن زمان سپیده ی کاشانی

یک شاعره با نمره ی صد می ماند

2) مثنوی:

هر زخم که خوردیم زمان می داند

این خاکِ همیشه جاودان می داند

 

این شور که افتاده به عالم-امروز-

بیداری اسلامی قطعاً پیروز

 

میراث شهیدان سر افراز من است

این راه برادران جانباز من است

 

تاثیر شگرف شعر یک ایرانی

مانند همان سپیده ی کاشانی

 

که گفت بلند اخترم، انسانم

اما به شهادت است که می مانم

 

«یا رب ز تو عمر جاودان می خواهم»

بیداری کامل جهان می خواهم

 

تا سایه ی سرد ظلم برچیده شود

آدینه ی ما مسافرش دیده شود..


Fri 10 Aug 2012 ساعت 1 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گرم دمیدن بود


پروازش به تمام دوستانش تسلیت/روحش شاد/یادش گرامی



Thu 26 Jul 2012 ساعت 4 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )
از مرزهای بیخود این باغ رد شدم

آهسته، تند رفتنتان را بلد شدم


عادت نداشتم به زمین خوردن شما

به روزهای بعدتر از مردن شما


به روزهای زشت پریشانی خودم

به خوابهای سرد زمستانی خودم


به درد، واژه ی همیشگی اتفاق ها

به پوزخند احمقانه ی بعضی الاغ ها


... ادامه این شعرو چون ازش خوشم نمیومد حذف کردم.

Wed 18 Jul 2012 ساعت 3 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

699666999999666999999666996666666996666699999666669966666699 699669999999969999999966699666669966669966666996669966666699 699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699 699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699 699666666699999999666666666699966666699666666699669966666699
699666666669999996666666666699966666669966666996666996666996
699666666666699666666666666699966666666699999666666699999966

شمارهايـ بالا را انتخاب كنـ

  بعد Ctrl + F

  بعد شماريـ 9 رو  بزنـ

 و در آخر:  Ctrl + Enter

شکلک های رمیــ 
ـنآ


Sat 30 Jun 2012 ساعت 7 PM | نوشته ‌شده به دست سعید ظهیری | ( )

همین بهار را باور کردیم که سهممان سبزه ی لب جوی شد!